پادشاه کوچک

کتاب هایی که خوانده ام

(( مست و هوشیار ))

 

محتسب , مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست , این پیراهن است , افسار نیست

 

گفت: مستی , زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم راه رفتن نیست , ره هموار نیست

 

گفت: می باید تو را تا خانه ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی , قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

گفت: نزدیک است والی را سرای , آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست

 

گفت: تا داروغه را گوییم , در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

 

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع , کار درهم و دینار نیست

 

گفت: از بهر غرامت , جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست , جز نقشی ز پود و تار نیست

 

گفت: آگه نیستی کز سر بر افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید , بی کلاهی عار نیست

 

گفت: می بسیار خوردی , زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو , حرف کم و بسیار نیست

 

گفت: باید حد زند هشیار مردم , مست را

گفت: هشیاری بیار , اینجا کسی هشیار نیست

 

*** پروین اعتصامی ***

 

 

دانلود همین شعر با صدای همای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۳:۵۱ ق.ظ توسط A-S|




مطالب پيشين
» یک نام و سه مدرک
» رئالیست
» لاله زار، هفت صبح
» رئالیسم
» آن سوی استقامت
» آن وقت
» این یک راز است
» خوشبختی
» چراغ
» آگاهی
Design By : ParsSkin.Com