پادشاه کوچک

کتاب هایی که خوانده ام

نمک زندگی خوشبختی است و خوشبختی است، خوشبختی در جستجوی خوشبختی نهفته است.

 

صفحه ی 108

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۴۰۱ساعت ۵:۲۴ ق.ظ توسط A-S|



عزیز بیچاره ی من، حالا فهمیده ای که فکر کردن یعنی درد کشیدن، که آگاهی و هوشیاری یعنی بدبختی. افسوس که سومین نکته ی اساسی را نادیده گرفته ای، درد و رنج نمک زندگی است و بدون آن ما انسان نخواهیم بود.

 

صفحه ی 106

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۹:۵۶ ب.ظ توسط A-S|



هدف از وجود داشتن، انتظار کشیدن برای مرگ و نیستی است. در دنیای من که تو آن را تخم می نامی هدفی وجود داشت و آن زاده شدن بود اما در دنیای تو هدف چیزی جز مرگ نیست. زندگی یعنی محکومیت به مرگ. نمی دانم چرا می بایست از نیستی خارج می شدم تا به نیستی بازگردم.

 

صفحه ی 102

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۴:۵۲ ق.ظ توسط A-S|



وقتی به خودت آمدی که خیلی دیر شده بود؛ من خودم را کشته بودم. گریه نکن مامان. من می فهمم که تو اینکارها را از روی عشقی که به من داشتی می کردی و دلت میخواست روزی که در برابر دهشت ((زاده شدن)) قرار می گرفتم پشیمان نشوم. این که تو به عشق ایمان نداری صحت ندارد مامان. تو از لحظه ای که زاده شدی به عشق اعتقاد داری چون آن را خیلی کم می بینی، چون آنچه تو می بینی هیچوقت بی نقص نیست. تو از عشق ساخته شده ای اما وقتی که به زندگی ایمان نداریم آیا ایمان به عشق کافی است؟

 

صفحه ی 101

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ساعت ۶:۱ ب.ظ توسط A-S|



یک روز برای آنکه از شر ترس خلاص شوی مامان، تصمیم زاده شدن را به من واگذار کردی. گفتی که دستور مرا اجرا کرده ای و میل خودت را نادیده گرفته ای. مرا متهم کردی که ارباب تو هستم و تو قربانی من هستی، نه من قربانی تو و مرا سرزنش و ملامت کردی که تو را رنج می دهم. حتی با من هم می جنگیدی و می گفتی که این زندگی است؛ دامی عاری از آزادی، عاری از خوشبختی و عاری از عشق. چاهی پر از بندگی و خشونت که من هرگز نخواهم توانست از آن رهایی یابم.

 

صفحه ی 100

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۸:۹ ق.ظ توسط A-S|



وقتی کسی میمیرد یعنی زاده می شود چون از هیچ آمده است و هیچ چیز بدتر از نیستی نیست. بدترین چیز این است که کسی مجبور شود بگوید که هرگز وجود نداشته است. 

 

صفحه ی 99

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۱۲:۱۰ ق.ظ توسط A-S|



هر بار که تخمکی بدون بارور شدن می میرد، هر بار که دویست میلیون اسپرماتوزوئید در راه نفوذ به غشای تخمک از پا در می آیند باید سوگوار شوم. از این بدتر حتی وقتی هم که یک اسپرماتوزوئید بارور شد باید به صد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه میلیون اسپرماتوزوئیدی که از تنها اسپرماتوزوئیدی که به درون غشای تخمک راه یافته است شکست می خورند و می میرند ، فکر کنم و سوگوار شوم. آفریدگان خدا هستند. آنها هم جان دارند و پر از عناصر سازنده ی زندگی هستند. آیا همکارم هرگز آنها را زیر میکروسکوپ تماشا نکرده است؟ آیا هرگز آنها را ندیده است که در کش واکش با دیواره ی تخمک تاب و توان از دست می دهند و با نومیدی سر خود را به آن می کوبند و می دانند که از پا افتادن یعنی مرگ؟ منظره ی دلخراشی است! همکارم با نادیده گرفتن اینها، به جنس خودش ظلم می کند.

 

صفحه ی 91

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۵:۳۵ ق.ظ توسط A-S|



در اینجا، در بیرون، برعکس هزار ارباب خواهی داشت و من اولین اربابت خواهم بود چون نخواسته و حتی ندانسته, چیزهایی را به تو تحمیل خواهم کرد که برای من خوبند نه برای تو. مثلا همین کفش های کوچولو. برای من قشنگ هستند اما برای تو چطور؟ وقتی آنها را به پایت کنم تو گریه و فریاد سرخواهی داد. مطمئنم که عصبانیت خواهند کرد، با این حال آنها را به پایت خواهم کرد و خواهم گفت که سرما میخوری و تو ذره ذره به آنها عادت خواهی کرد. رام خواهی شد به حدی پذیرا خواهی شد که وقتی به پایت نباشند زجر خواهی کشید و این سر رشته ی زنجیره ی درازی از اسارت ها خواهد بود که حلقه ی اولش را همیشه در من خواهی دید. چون به من نیاز تام خواهی داشت. به من که غذا به تو برسانم، به من که تو را شستشو دهم، به من که تو را در آغوشم به گردش ببرم. بعد به تنهایی راه خواهی رفت، به تنهایی غذا خواهی خورد، به تنهایی تصمیم خواهی گرفت که به کجا بروی و چه وقت دست و رویت را بشویی. آنوقت اسارت ها تازه پدید خواهند آمد. راهنمایی های من، تعلیم های من، توصیه های من، ترس خودت از اینکه با رفتاری به غیر از آنچه به تو آموخته ام مرا برنجانی. وقت درازی از نظر تو لازم خواهد بود تا بگذارم به راه خودت بروی مانند گنجشک هایی که وقتی پرواز یاد گرفتند پدر و مادرشان آنها را از لانه بیرون می اندازند. بالاخره روزی میرسد که بگذارم بروی، بگذارم به تنهایی سر چراغ قرمز از خیابان عبور کنی حتی تشویقت خواهم کرد. اما این چیزی به آزادی ات نخواهد افزود، چون اسارت محبت ها و اسارت دلبستگی ها تو را در بند من نگه خواهند داشت.

 

صفحه ی 38

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ساعت ۷:۵۵ ق.ظ توسط A-S|



درباره ی آزادی صحبت بسیار خواهی شنید. اینجا پیش ما، کلمه ای تقریبا همانقدر لجن مال شده که کلمه ی عشق، که همانطور که قبلا گفتم، از همه بیشتر به لجنش کشیده اند. مردانی خواهی دید که بخاطر آزادی متلاشی شدن را به جان می خرند، شکنجه را تحمل می کنند، و حتی مرگ را می پذیرند و امیدوارم که تو یکی از آنها بشوی‌. با این همه در همان لحظه ای که بخاطر جستجوی آزادی بند از بندت خواهند درید، پی خواهی برد که وجود ندارد، که حداکثر در مقیاسی که به دنبالش می گشتی وجود دارد.

 

صفحه ی ۳۷

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت ۳:۳۳ ب.ظ توسط A-S|



فقط آنهایی که خیلی گریه کرده اند می توانند قدر زیبایی های زندگی را بدانند و خوب بخندند. گریه کردن آسان است, خندیدن مشکل است.

 

 

صفحه ی 35

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت ۶:۱۹ ق.ظ توسط A-S|



حتی مرغها هم به تعدادی که می توانند جوجه  به دنیا نمی آورند. اگر از هر تخم یک جوجه درست می شد، دنیا مرغدانی می شد. آیا غافلی که خیلی از مرغها تخم خود را می شکنند و می خورند؟ آیا غافلی که در سال فقط یک یا دو بار روی تخم می خوابند؟ و خرگوش ها؛ آیا می دانی که بعضی ماده خرگوش ها نوزادهای ضعیف خود را می خورند تابه بقیه بهتر شیر بدهند؟ آیا بهتر نیست که آنها را از همان اول نابود کنند  تا اینکه آنها را به دنیا بیاورند و بخورند یا بخورانند؟ به عقیده ی من، بهتر این است که اصولا به وجودشان نیاورند.

 

صفحه ی 24

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۹ساعت ۵:۵۰ ق.ظ توسط A-S|




زندگی با پدرت فقط یک فایده داشت و آن اینکه بالاخره بفهمم هیچ چیز مثل گرایش اسرار آمیز که موجودی را بطرف دیگری سوق می دهد- مثلا مردی را به طرف زنی، و زنی را به طرف مردی- آزادی انسان را تهدید نمی کند. هیچ ریسمان و زنجیری نیست که بتواند تو را در بند یک بردگی کور کورانه و یک ضعف بی امید نگاه دارد. وای به حال کسی که وجودش را بخاطر آن گرایش اسرار آمیز به دیگری هدیه کند. با این کار فقط خودمان را فراموش می کنیم و همه ی حقوقمان، عزت نفسمان، و آزادیمان را از دست می دهیم. درست مثل سگی که دست و پامی زند بیهوده سعی می کنی خود را به ساحلی که اصلا وجود خارجی ندارد برسانی، ساحلی که ((دوست داشتن)) و ((محبوب بودن)) نام دارد. اگر هم به این ساحل برسی از خود می پرسی که اصلاً چرا خودت را به آب انداختی؛ چون از خودت راضی نیستی و به این امید هستی که آنچه در خود نمی بینی در دیگری ببینی؟ یا شاید به دنبال ترس از تنهایی و کسالت و سکوت هستی؟ یا محتاج آنی که کسی را تصاحب کنی یا تصاحبت کنند؟ به عقیده ی بعضیها اینها یعنی ((عشق)). ولی به نظر من، عشق خیلی کمتر از آن چیزهایی است که برایت گفتم. گرسنگی است که وقتی سیر شدی سر دلت می ماند و باعث سو هاضمه می شود. درست مثل استفراغ.

 

 

صفحه ی 17

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۹ساعت ۵:۴۵ ق.ظ توسط A-S|



یکبار با نویسنده ای آشنا شدم که می گفت: هرکس همان زندگی را دارد که شایشته ی آن است, یعنی فقیر شایسته ی فقیر و کور شایسته ی کوری. مرد احمقی بود. اگر چه نویسنده ی هوشمندی بود. خطی که حماقت را از ذکاوت جدا می کند آنچنان باریک است که گاهی اصلا دیده نمی شود.

 

صفحه ی 76

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ساعت ۳:۳۷ ق.ظ توسط A-S|



احترام آدم تا وقتی دست خودش است که به دیگران احترام بگذارد و فقط اعتماد به خود است که باعث می شود دیگران به انسان معتقد شوند.

 

صفحه ی 75

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۹ساعت ۷:۴۳ ب.ظ توسط A-S|



دنیا تغییر می کند اما مثل گذشته باقی می ماند.

 

صفحه ی 55

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در شنبه یکم شهریور ۱۳۹۹ساعت ۴:۸ ق.ظ توسط A-S|



حتی اگر به فرمان کسی نباشی و کارت هنر باشد که نفس آزادی است, چاره ای به جز پذیرش خرده فرمایش ها و اهانت های دیگری نداری.

 

 

صفحه ی 40

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۹ساعت ۲:۵۹ ب.ظ توسط A-S|



قوانین ظالمان فقط امتیاز دارند، واکنش نسبت به آنها فقط به کمک مبارزه، به کمک مرگ میسر است. در عوض، قوانین مردم مهربان راه نجاتی پیش پایت نمی گذارند چون خودت را متقاعد می کنی که پذیرفتنشان کار درستی است.

 

 

صفحه ی 39

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت ۶:۰ ق.ظ توسط A-S|



هرگز نباید در مقابل خطر خودت را گم کنی, حتی اگر ترس سراپای وجودت را فرا بگیرد.

 

صفحه ی 13

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ساعت ۵:۱۴ ق.ظ توسط A-S|



من به خانواده معتقد نیستم. خانواده دروغی است زاییده ی کسانی که تشکیلات این جهان را در جهت نظارت موثرتر بر مردم, در جهت بهره برداری کامل تر از اطلاعات مقررات و افسانه ها پایه گذاشته اند. آدمی در تنهایی آسان تر طغیان می کند و وقتی با دیگران زندگی می کند آسان تر تن به قضا می دهد. خانواده به جز بلندگوی نظامی که نمی تواند به تو اجازه ی نافرمانی بدهد نیست و جنبه ی مقدسش هم وجود خارجی ندارد. آنچه هست گروه هایی است از مرد و زن و بچه که مقرر شده اند همنام باشند و زیر یک سقف زندگی کنند, آن هم غالبا در تنفر و انزجار از یکدیگر.

 

صفحه ی 38

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ساعت ۸:۴۵ ب.ظ توسط A-S|



کوچولو, سعی می کنم به تو بفهمانم که مرد بودن آن نیست که فقط دمی در جلو داشته باشی. مرد بودن یعنی کسی بودن و برای من مهم این است که تو کسی باشی. آدم بودن کلمه ی زیبایی است چون حد و مرزی برای زن یا مرد بودن تعیین نمی کند و تفاوتی بین آنکه دم دارد و آنکه دم ندارد نمی گذارد. قلب و مغز هیچکدام جنسیت ندارد, رفتار هم همینطور. اگر قلب و مغز داشته باشی هرگز به تو تو تحمیل نخواهم کرد که چون زن هستی یا مرد باید فلان فکر یا فلان رفتار را داشته باشی.

 

** کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ** نویسنده: اوریانا فالاچی ** مترجم: مانی ارژنگی ** نشر: سپهر **

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۸ساعت ۹:۵۷ ق.ظ توسط A-S|




مطالب پيشين
» یک نام و سه مدرک
» رئالیست
» لاله زار، هفت صبح
» رئالیسم
» آن سوی استقامت
» آن وقت
» این یک راز است
» خوشبختی
» چراغ
» آگاهی
Design By : ParsSkin.Com