پادشاه کوچک

کتاب هایی که خوانده ام

فکر کرد: (( چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده ام! هر روز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادر است! بدتر از همه این زجر مسافرت یعنی عوض کردن ترنها، سوار شدن به ترنهای فرعی که ممکن است از دست برود، خوراکهای بدی که باید وقت و بیوقت خورد! هر لحظه دیدن قیافه های تازه ی مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آنها طرح دوستی بریزد. کاش این سوراخی که تویش کار میکنم به درک میرفت! ))

 

صفحه ی 10

** کتاب: مسخ ** نویسنده: فرانتس کافکا ** ترجمه: صادق هدایت و حسن قائمیان ** انتشارات: جاویدان **

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ساعت ۴:۴۴ ب.ظ توسط A-S|




مطالب پيشين
» یک نام و سه مدرک
» رئالیست
» لاله زار، هفت صبح
» رئالیسم
» آن سوی استقامت
» آن وقت
» این یک راز است
» خوشبختی
» چراغ
» آگاهی
Design By : ParsSkin.Com