پادشاه کوچک
کتاب هایی که خوانده ام
(( گل و خاک )) صبحدم , تازه گلی خودبین گفت کز چه خاک سیه ام در پهلوست خاک خندید که منظوری هست خیره با هم ننشستیم , ای دوست مقصد این ره ناپیدا را ز کسی پرس که پیدایش ازوست همه از دولت خاک سیه است که چمن خرم و گلشن خوشبوست همه طفلان دبستان منند هر گل و سبزه که اندر لب جوست پوستین بودمت ایام شتا چو شدی مغز , رها کردی پوست جز تواضع نبود رسم و رهم گر چه گلزار ز من چون مینوست نکنم پیروی عجب و هوی زانکه افتادگیم خصلت و خوست تو , به دلجویی خود مغروری نشنیدی که فلک , عربده جوست من اگر تیره و گر ناچیزم هر چه را خواجه پسندد, نیکوست گل بی خاک نخواهد رویید خاک , هر سوی بود , گل زانسوست خلقت از بهر تنی تنها نیست چشم گر چشم شد , ابرو ابروست همگی خاک شویم آخر کار همچو آن خاک که در برزن و کوست برگ گل یا بر گلرخساری است خاک و خشتی که به برج و باروست تکیه بر دوستی دهر , مکن که گهی دوست , دگر گاه عدوست مشو ایمن که گل صد برگم که تو صد برگی و گیتی صدروست گر چه گرد است به دیدن گردو نه هر آن گرد که دیدی , گردوست گوی چوگان فلک شد سر ما زانکه چوگان فلک , اینش گوست همه , ناگاه گلوگیر شوند همه را , لقمه ی گیتی به گلوست کشتی بحر قضا , تسلیم است اندر این بحر , نه کشتی , نه کروست کوش تا جامه ی فرصت ندری درزی دهر , نه آگه ز رفوست تا تو آبی به تکلف بخوری نه سبویی و نه آبی به سبوست غافل از خویش مشو , یک سر موی عمر , آویخته از یک سر موست ** پروین اعتصامی ** 
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

