پادشاه کوچک
کتاب هایی که خوانده ام
(( پرنده )) چو به پرواز در آمد این پرنده فهمید دلش تنها مانده ست و دست و پایش لرزید قامت اشک مرحمش تا به سیاهی راه بود این ستیز را قیامت بر دل او می سرود خود را بر دیوارک قس چنین او می زد که گویی دشنه ای او بر تن سردم می کرد آنقدر تازید بر دیوارک قفس چه دید ناله ای ز عمق این غربت تنهایی کشید نه ز خود آواز و نه آوایی کرد دگر در دیده ی خود ز اندوه یادی کرد همه افسوس و افسردگی ها جایش بود چنین شد که قلب من تا به سحر یادش بود تا به خورشید سلامی گفت یادش خوش شد چو که آزاد شد از فکر باعث لغزش شد همه روز دیوارک من رخ او را می دید چنین بود که سخنم را ز اعماق می چید لیک افسوس که روزگار یادش را ربود طعمه ای گربه شد و پوست تنش را درید گر آسمان دیده ام من اشک ز آه بدید یاد او ماندست و اشک ز دیده ام چکید ماکیان همه آزادی نخواهند کشید هر خاری در گلستان قامت اشک برکشید *** عابد سلطانی *** 
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

