پادشاه کوچک
کتاب هایی که خوانده ام
(( مست و هوشیار )) محتسب , مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست , این پیراهن است , افسار نیست گفت: مستی , زان سبب افتان و خیزان می روی گفت: جرم راه رفتن نیست , ره هموار نیست گفت: می باید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت: رو صبح آی , قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای , آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست گفت: تا داروغه را گوییم , در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع , کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت , جامه ات بیرون کنم گفت: پوسیدست , جز نقشی ز پود و تار نیست گفت: آگه نیستی کز سر بر افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید , بی کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی , زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده گو , حرف کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم , مست را گفت: هشیاری بیار , اینجا کسی هشیار نیست *** پروین اعتصامی *** (( امروز و فردا )) بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنایی هست من به پیوند تو یکرای شدم گر تو را نیز چنین رایی هست گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه تماشایی هست گر که منظور تو زیبایی ماست هر طرف چهره ی زیبایی هست پا به هر جا که نهی برگ و گلی است همه جا شاهد رعنایی هست باغبانان همگی بیدارند چمن و جوی مصفایی هست قدح از لاله بگیرد نرگس همه جا ساغر و صهبایی هست نه ز مرغان چمن گمشده ای است نه ز زاغ و زغن آوایی هست نه ز گلچین حوادث خبری است نه به گلشن اثر و پایی هست هیچکس را سر بدخویی نیست همه را میل مداوایی هست گفت رازی که نهان است ببین اگرت دیده ی بینایی هست هم از امروز سخن باید گفت که خبر داشت که فردایی هست *** پروین اعتصامی *** 
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

